به بهانه ی پخش این مسابقه ی سرزمین دانایی لازم دیدم، یه سری حرف هایی رو بزنم که بد نیست شمام در جریانش باشید، سعی می کنم در دو حوزه ی جدا صحبت کنم! یکی مسابقه ویکی غیر مسابقه!!!


(در نظر داشته باشید که بنده به دلایلی نرسیدم قسمت اول و دوم و سوم رو کامل ببینم! : یک ربع آخر برنامه ی اول + تمام قسمت دوم منتها بدون صدا + قسمت سوم از بعد از ماهی گیری!!!)

اولا لازم میبینم که این جا، به شدت از عملکرد ادیتور (تدوینگر) مسابقه انتقاد کنم (و حتی خوب که فکر می کنم تشکر کنم!!!!) که اسم بنده و آقای ثقفیان رو جابجا زده بود  و نریتور (گوینده) برنامه هم ظاهرن خیلی توجیه نبوده (طبق شنیده ها)، در دو قسمت قبلی اسم ها رو درست می گفته و فقط تو معرفی اعضا، عکس ها روجابجا زده بودن، اما در قسمت سوم، اسامی رو هم تا به تا می گفته!!! حس عجیبیه، جای آقای ثقفیان بودن!!! حس چاقیِ پس از شادی داره! اضافه وزن و اینا... !!!


(مرتضی ثقفیان: من که راضی بودم که اسما رو جابجا می گفت. همه کارا رو آقای مقیمی می کرد...)

بگذریم!

لازم دیدم که تا اون جایی که به ذهنم می رسه کمی شفاف سازی کنم و شما رو هم در جریان مصادیق بارز تقلب(!!!! :پی)، اون هم به صورت گسترده قرار بدم! البته قبلش اذعان می کنم که ما به هیچ گروه بیگانه ای وابستگی نداریم و هر چیزی که میگم صرفا به واسطه ی اصلاح اموره!!!

ضمنا حتما از آقای ثقفیان و شریفی هم به جد درخواست همکاری دارم و انشالا این عزیزان هم به تکمیل این متن در روزهای آتی کمک کنن (که می کنن!)!!!!

عرض شود که در سرتاسر این مسابقه کلا ما توجیه نبودیم که باید چی کار کنیم! یعنی این چیزی که شما دیدید رو ما خودمون هم بار اول بود می دیدیم! نه پیامکی رسید، نه پرنده ای! البته روز اول و قبل از ایستگاه میان روز، چن تا پرنده از تو قفس برداشتیم! ولی دیگه هیچ خبری نبود!

یادم میاد که بلدرچین رو هم می خاستیم بخوریم! الان نمی دونم نشون داده شام خوردنمون رو یا نه! اما نذاشتن بلدر رو بخوریم!!! که البته با توجه به جلسه ی توجیهی که با عوامل داشتیم و این که می دونستیم احتمال سر بریدن پرندگان و حتی حیوانات وجود داره! بنده به شخصه قبلا تمرین سر بریدن مرغ رو در دستور کار گذاشته بودم... (خدا ببخشتمون...!)

در همین اثنا که پرنده ها رو بر می داشتیم، بنا بود که به ما یک پیامک بیاد و مختصات نقاط جدید رو بده (همون جایی که رفتیم و اسلاید پروژکتور رو ساختیم) ولی متاسفانه این پیامک نیومد و فکر کنم حدود 30 دقیقه ای معطل دریافت پیامک بودیم! تا این که اومدن و به صورت رو در رو، مختصات رو بهمون دادن!!!

بگذریم!

راه افتادیم... داشتیم شعر می خوندیم برا خودمون : "دررریاااااااا .... اولین عشق مرا بررررردی ی ی ی ..... دررریاااااااا .... دومین عشق مرا بررررردی ی ی ی ..... دررریاااااااا .... سومین عشق مرا بررررردی ی ی ی ..... دررریاااااااا .... چارمین عشق مرا بررررردی ی ی ی ..... ......." که البته شنیدم که عشق یازده تا سیزده رو پخش کردن!!!

رسیدیم به همون ایستگاه نیم روز!

ما از روی دستورالعمل شروع کردیم به ساخت اون دستگاه و کلی پیچ و میخ داشتیم! تو دستورالعمل نوشته پیچ به کار ببرید و ما میخ هم داشتیم؛ ولی چون اصلا در جریان نبودیم که آیا این ها بعدا برای ساخت چیزای دیگه به دردمون می خوره یا نه! از به کاربردن میخ ها اجتناب کردیم که دیدیم گروه 2 (حامد دانا) راه افتادن! اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ! ما زودتر رسیده بودیم و زودتر شروع کرده بودیم و تازه نماز هم خونده بودیم!!! ولی اونا زودتر راه افتادن! بعدا کارگردان فنی (جناب آقای حسینی – معلم کامپیوتر دوم راهنماییم!!!) به ما فرمودن که باید میخ بزنیم به این اسلایده ! چون واقعا پیچ نمی تونست این گشتاور حاصل از رکاب زدن رو تحمل کنه! گفتیم بابا اینجا نوشته پیچ که! میخا بعدا ممکنه به دردمون بخوره! گفتن نه بزنید! به دردتون نمی خوره!!!

خلاصه ساختیم و راه افتادیم! البته باید اشاره کنم که با این که ما زودتر از بقیه رسیدیم، جایگاه ما نسبت به مسیری که باید طی می کردیم، نسبت به دو گروه دیگه، 300-200 متر عقب تر بود! یعنی اونا همین جوری 200-300 متر از ما جلوتر اطراق کرده بودن!!!

خلاصه دویدیم و گرفتیمشون! (اون چیزی که شما دیدید، این رو میگه!)

گفته بودن خلاقیت داشته باشید، برا همین چادر رو تصمیم گرفتیم با توجه به کاربریش (که خوابیدن بود!) و استفاده از کمترین مصالح ممکن بسازیم! که فکر کنم از چادر دو تا گروه دیگه هم سریع تر ساخته شد، هم مقاوم تر بود! (چون پایه هاش رو هم با طناب بسته بودیم!) اما گوینده فرموده بود که ظاهرن بد ساختیم چادره رو!!! (کلا خیلی حرف می زد!)

دوباره !

صبح ما از گروه های دیگه جلوتر بودیم! از همه زودتر به نقطه پایان رسیدیم.

اون ایستگاهی که پرچم سرزمین دانایی رو پیدا کردیم، هم بنا بود به ما مختصات نقطه ی جدید رو بدن، نزدیک 40 دقیق معطل شدیم و گروه های دیگه هنوز پیدا نکرده بودن و ما کماکان منتظر رسیدن مختصات بودیم! ولی نمی رسید تا این که خود آقای ابوطالب اومدن و بی سیم زدن و .... خلاصه نزدیک 1 ساعت طول کشید تا ما مختصات رو دریافت کنیم! (هنوز اون دو تا گروه دنبال پرچم می گشتن!!!!)

بعدش هم که دویدیم و دویدیم تا به آخرش رسیدیم!

و گروه های دیگه هم با فاصله ی نزدیک به 45 دقیقه رسیدن نه 25 دقیقه!!!!!!

خلاصه این که عوامل مسابقه ما رو نزدیک به بیش از 1 ساعت معطل کردن و بخاطر یک ساعت برنزمون کردن...

(نوشته شده توسط علی اصغر شریفی) مشکل دیگه ای هم که بود اینه که زمان‌بندی مسابقه دست ما نبود. یعنی اونا به ما میگفتن که فعلاً باید استراحت کنین و حالا باید راه بیفتین و ... مثلاً روز آخر با توجه به کارایی باید انجام میدادیم فکر نمیکنم هیچ گروهی بتونه زودتر از ساعت 4 برسه به انتهای مسابقه. نکته بعدی هم اینه که اصلا بحث 33 ساعت مطح نبود و ما روحمون هم خبر نداشت از این موضوع! وگرنه حداقلش یه کم از مسخره‌بازیامون کم میکردیم!! اصلاً گیریم همه این حرفا هم چرت. ما ساعت 4 رسیدیم به خط پایان. 34 ساعت قبلش میشه ساعت 6 صبح روز پنجشنبه که عمراً ما اون موقع راه نیفتادیم. حدود ساعت 7 روز پنجشنبه مختصات به ما داده شد که طبق معمول بعد از دو تا گروه دیگه این کار انجام شد! یعنی با توجه به تمام این حرف باز هم ما تو زمان مقرر به خط پایان رسیدیم...

اَ کِّ هی.... !!!

اما ایرادی نداره!

مسابقه ی بسیار خوبی بود! روزهای بسیار خوبی هم بود! پارسال تابستان هم بود اتفاقا! تمام تلاشمون رو هم کردیم، که بهترین باشیم؛ تا اون آخر که ازمون می پرسن دلیل برنده شدنتون چی بود!؟ بگیم ما از علامه حلی اومدیم! اصلا می خاستیم لباس با آرم حلی بپوشیم. نذاشتن!!! دقت کرده باشید، کلا از حرف زدن ما هم چیزی نشون ندادن! چون حرف کلیشه ای نزدیم و همه ش حلی حلی کردیم!!! فقط اون آخرش دکتر شریفی یه کم مایه ی کلیشه به خرج دادن و با کلاس صحبت کردن (که ما هم کف کردیم!!!!)


-          : انگیزه تون برای شرکت در مسابقه چی بود!؟

+   : هیچی آقا ما باید اول می شدیم فقط! چون نزدیک به 700 تا دانش آموز داریم تو اون دبیرستان، اول نمی شدیم آبرومون می رفت!!!!

(البته ما اون موقع فقط از روی عملکرد برترمون حدس می زدیم که اول شیم!!

خب معلومه این دیالوگ رو پخش نمی کنن خب!!!)


.

.

.

اما جدای از مسابقه، خاطره ی مسابقه و اون دو-سه روز، یکی از بهترین خاطره هامون شده! واقعا لذت بردیم از کنار هم دیگه بودن و از این که لذت می بردیم از تک تک دقایقمون و از این که در حین جدیّت، کلا جدّی نبودیم!!!! از این که کلا جلو بودیم! از این که تو جنگل خوابیدیم و از این که با هم بودیم!!! و از این که روح حلی ئی بودن رو به بقیه هم بسط دادیم!!! از این که عوامل هم حتی (به نوعی) طرفدارمون شده بودن!!!

آقا!

از خودمون تعریف نمی کنم!!!

این تعریف سمپاده!!! شک ندارم این خاصیتیه که اکثر سمپادی ها دارن!!!

اونایی هم که ندارن، خطای آزمونن!!! (بالاخره هر آزمون ورودی ئی یه درصد خطایی داره بالاخره!!)

و وظیفه ی شماس که این روحیه ی کلیشه نبودن رو تو خودتون تقویت کنید!


طی کردن مسیرهای پیش فرض، یکی از مواردی هستش که نباید همیشه رعایتش کرد!

پشتیبانی از هم دیگه، یکی از وظایفی هستش که باید بهش پایبند باشیم... (که ما بودیم!) (اون جایی که بنده غش کردم زمین رو دیدید که!؟ دیدید کوله پشتی نداشتم!!!؟ آقای ثقفیان هر دو تا کوله رو با خودش برده بود...!)

باید با در نظر گرفتن مقصد، از مسیری که توش هستید لذت ببرید، نه این که با فکر کردن به مقصد، مسیر رو به خودمون کوفت کنیم!

همیشه باید به بزرگترِ بالا سرتون احترام بذارید و به حرفاش گوش بدید... (خدا آقای شریفی رو حفظ کنه. با منویّاتشون، تیم رو لیدری می کردن!)

همیشه به فکر مجموعه تون باشید و بهش فکر کنید! واقعا سمپادی بودن انگیزه ی خوبی بود برای اول شدن!!!

دوستِ خوب، نعمت بزرگیه! امیرالمومنین فرمودن که "سأل عن الرفیق، قبل الطریق". یعنی قبل از این که کله ت رو بندازی بری همین جوری!، ببین همسفرت کیه!

و از همه مهم تر؛ قدرِ لحظاتِ زندگی تون رو بدونید، که "الآن"تون، "فردا"، دیگه یه "خاطره" س...

جای همه تون خالی بود...

همیشه اول باشید ...

(ما که سوم شدیم!!!)

 

پ.ن:

اون آخر رو اگه بخونید، اسم یه سری ادم حلی ئی رو میبینید که من چن تاشون رو می شناختم!

آقای فریپور – آقای دانش نژاد – آقای حسینی – آقای جعفری و ...

 

و در انتها هم جا داره که یه مطبلی رو بگم بهتون که چن ساله تو گلوم مونده داره خفه م میکنه!!!

آقا! شاعر اون شعر شمبلیله ی معروف، که از سال 83 به بعد شده شعر شماره 1، دبیرستان! کسی نیست؛ جز آقای ثقفیان!!!!


(مرتضی ثقفیان: بابا اون شعر شمبلیله رو فقط من نساختم که... من بودم و مصطفی مصطفوی و ... کلا گروه شمبلیله... شبای امتحان دور هم آهنگ می ساختیم...:دی اتفاقا این شعر بیشترش کار بقیه دوستان بود... اون شعر "منقل" بیشتر کار من بود و "بزی جون"... بیخیال اینجا آبرو داریم ما...)

آخیشششششش!!!!


حالا شمبلیله...

                                         هوووو هوووو

شمبلیله...

                                        هوووو هوووو


علامه حلی = سرزمین دانایی

:دی

 

+ نوشته شده توسط فرهاد مقیمی در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 و ساعت 0:43 |